تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

اشعار و دل نوشته های زیبا

 

چرا افراد زیادی که قدم در راه نهادند به مراد نرسیده اند و همچنان تشنه کام مانده اند؟

دور است سَرِ آب در این بادیه هشدار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

راستش ......راه گذری که برای عاشقان کوی دوست ترسیم می کنید , راهی سخت می نماید !یعنی انسان به شک و دودلی می افتد که قدم در این راه بگذارد یا نگذارد....

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اما به هر حال , پویندگان این راه به نور امیدی نیازمندند و قوت قلب می خواهند. در غیر این صورت ناامیدی از پای می اندازدشان.

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر‌ّ غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

شرط قدم نهادن به کوی دوست چه میتواند باشد؟

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اوّل قدم آنست که مجنون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کِی روی , ره ز که پرسی , چه کنی , چون باشی؟

 

برگرفته از کتاب گفت و شنودی با حافظ اثر ((حمید گروگان))

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 19:39 توسط الهام| |

 

به شانه ام میزنی که تنهایی ام را تکانده باشی....؟

                                     به چه دل خوش کرده ای...؟

                                                    تکاندن برف از شانه آدم برفی.....؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 19:59 توسط الهام| |
 

شب است و گيتی غرق در سياهی

شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی

ب
اور به نور و روشنايی است ،

که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند

و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند

تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

      

فقط يلدا نيست که طولاني ترين شب سال است. تمام شبهاي بي تو يلداست . ...

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 20:14 توسط الهام| |
 

امروز قلب من کودکی ست که نابخردی را دوست دارد و به جای رفتن به مدرسه، در کوچه، حباب های صابون به هوا فوت می کند
و من دیگر از تربیتش خسته شده ام. ..
مدت هاست که دیگر حساب کار او از دست من در رفته است
و حالا هم دارد به دنبال پروانه هایش می دود. ..

آهای . . .


صبر کن!
بگذار من هم بیایم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 19:17 توسط الهام| |
 

رند و ديوانه و ســـــــــــرمست دويدم پی او

تا رسیدم به مقامی كه نه دين ماند و نه هوش
 


ياد دارم در غروبي سرد سرد
ميگذشت از كوچه ما دوره گرد
دادميزد : كهنه قالي ميخرم
دسته دوم جنس عالي ميخرم
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
گر نداري كوزه خالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست ؟
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقامادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت آقا سفره خالي ميخريد ؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 19:35 توسط الهام| |